جمعه ۱۴ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

14 فروردین 88

تعطیلات عید هم تمام شد. از فردا صبح درست راس ساعت 8 کلاس های دانشگاه شروع میشود. این ترم همه ی روزها ساعت 8 کلاس برداشتم تا بلکه بقیه روز با خیالی آسوده تر به زندگی ادامه دهم.
این چند روز تعطیلی بیشتر کتاب خواندم، فیلم دیدم و خوابیدم. گفتن این چیزها شاید زیاد مهم نباشه. همچنان نگران حال دانشجویان بازداشتی هستم، اصلا خوشم نمیاد تو این وضعیت که هر روز خبر بازداشت و مرگ میشنوم، بیخیال بشینم واسه خودم رمان بخونم، آهنگ گوش کنم و یا فیلم نگاه کنم. دلم میخواد کاری بکنم. اما نا امیدم. کاش کسی زندان نبود اون وقت میشد واسه یه چند ماهی رفت و بیخیال همه چیز شد. تا بلکه اتفاقی بیافته و از این وضعیت اندکی خلاص بشیم.
-----------------
این روزها در حال خواندن کتاب "گفتگو در کاتدرال" اثر ماریو بارگاس یوسا با ترجمه ی زیبای عبدالله کوثری هستم. کتابی که فعلا در بازار موجود نیست و بعد از کلی گشت و گذار در خیابان انقلاب موفق شدم تنها جلد اولش را پیدا کنم، جلد دومش را هم از دوستی امانت گرفتم.
گفتگو با عبدالله کوثری در بی بی سی :
قسمت اول ، قسمت دوم

چهارشنبه ۵ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

در آغاز 1388

دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بدر کامل و هر پگاه دیگر
هر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را .
رخصت زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتیم
و منظر جهان را
تنها
ازرخنه ی تنگ چشمی ی حصارِ شرارت دیدیم و اکنون
آتک در کوتاه بیکوبه در برابر و
آنک اشارت دربان منتظر !-

دالان تنگی را که درنوشته ام
به وداع
فراپشت می نگرم :
فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت .

به جان منت پذیر و حق گزارم !
(چنين گفت بامداد خسته)
---------------------------------
48 ساعت بازداشت تجربه ی عجیبی بود، هم سخت، هم آسان.
7 نفر در یک اتاق چه کارها که نکردیم. تمامی لحظات برایم خاطره ای فراموش نشدنی است. تنها چیزی که آزارم میداد وضعیت بد پدر و مادرم بود. که اگر آن نبود حتی آویزان کردن بچه ها به درختان هم برایم بی شک از کمیک ترین صحنه هایی بود که تا به حال دیده بودم. هفت نفر هر کدام به شکلی مسخره به درختی آویزان یا در گوشه ای رو به دیوار پاسگاه ایستاده.
سرهنگی که اشتباها به جای تیمارستان ، مسئول پاسگاه گشته بود از ساعت 3 بعد از ظهر تا ساعت 3 صبح به هر نحوی که توانست بر سر ما عقده گشایی کرد. اما از روز دوم به بعد آنقدر بگو بخند کردیم که همه چیز فراموشمان شد.
بیشتر ساعات بازداشت را در اتاقی نه چندان کوچک اما تاریک گذراندیم. اتاقی با دیوار های پر از نوشته.
از انواع یادگاری ها گرفته تا شعر و شعار و پیام. اکثر یادگاری ها مربوط به متهمین "روابط نامشروع" بود اما چند یادگاری با مضمونی سیاسی، از طرف اعضای سندیکای شرکت واحد اتوبوسرانی نیز به جا مانده بود.
پسری را به اتهام "برقراری روابط نامشروع" از شب دوم به اتاق ما آوردند. خمار بود و زیاد حرف نمیزد. اما جالب اینجا بود که وقتی داشتیم با هم سرود "یار دبستانی من" را میخواندیم او هم آهسته آهسته شروع کرد به زمزمه کردن و با ما همراه شد.
از این به بعد اتاق بازداشت گاه پلیس امنیت دربند به حافظه ام افزوده شد. شاید لحظاتی از زندگی که بیکار باشم به آنجا فکر کنم. جایی که قبلا نمیشناختم. شاید بعضی وقت ها خودم را در آنجا تصور کنم. کاری که قبلا نمیتوانستم بکنم.

------------------------------------
قبل از بازداشت فیلم "2046" را تماشا میکردم که نصفش موند برای بعد از آزادی!
از فیلم 2046 :


Love is all a matter of timing
It's no good meeting the right person too soon or too late.If I'd live in another time or place,my story might have had a very different ending

دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

25 اسفند 87

داره عید میشه باید رفت مسافرت و کمی استراحت کرد.

هفته ی پیش رفتیم دیدار دکتر سروش. در مورد جنبش دانشجویی و بحران روشنفکری و این مسائل صحبت کردیم.
من تو این فکرم که اصلا ما مشکلمون نبود روشنفکره؟ اصلا نیاز به روشنفکر داریم؟ شاید هم باید خودمون جلو بریم.
دیداری هم با عباس عبدی داشتیم و تحلیلی در مورد به بن بست رسیدن حاکمیت با ادامه ی این روند ارائه داد. فکر میکنم تو این فضا عبدی از معدود افرادی است که از زاویه مناسب و معقولی به تحولات ایران نگاه میکنه.

-----------
میر حسین با آمدنش همه ی طرفداران خاتمی رو دست پاچه کرد. انتخابات داره مسخره میشه. مخصوصا با این بازی خاتمی و میرحسین. امروز هم که میگفتن خاتمی انصراف داده. بیچاره این بچه های ستاد خاتمی چه عذابی میکشن.کاش خاتمی اندکی ثبات در نظر و عمل داشت.
-------------------
مقالات:
ما نسبت خويش با حقيقت را گم کرده ايم
جامعه مدنی

شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

16 اسفند 87

شب است.
تهران شب های زیبایی دارد. خلوت، چراغانی و خنک.
امروز منزل نریمان بودیم. تعداد زیادی از فعالین مدنی جمع شده بودند تا یاد دانشجویان در بند را گرامی بدارند.
به قول یکی از دوستان این همه شخصیت از گروه های کحتلف در طول سال شاید دو، سه بار بیشتر در یک مکان گرد هم نیاییند و ان هم منزل دانشجویان بازداشت شده و جهت شرکت در این چنین مراسمی است. شاید کوتاهترین صحبت ها از سوی مادر عباس حکیم زاده و نریمان مصطفوی زده شد. در حد چند کلمه و شاید تاثیرگذار ترین حرفها بود. چهره های نگرانشان تنها چهره هایی بود که بیشتر از همه مرا درگیر خود میکرد.

چهاردهم به همراه دوستان شورای تهران جهت شرکت در مراسم سالگرد دکتر مصدق به احمد آباد رفتیم. دومین باری بود که به احمد آباد میرفتم. دو سال پیش نیز از طرف انجمن دانشگاه در این برنامه شرکت کردیم.

در ضمن بیانیه انتخاباتی تحکیم هم بیرون آمد. بیشتر از همه عباس زحمت این بیانیه را کشید. کاش زودتر بیایی و کار نیمه تمام مان در مورد انتخابات را به هم تمام کنیم.

چند روزی است به این کلمه فکر میکنم: "میخواهیم تاریخ زندگیمان را خودمان بسازیم"

مقالات:
متن کامل سخنان محمد مجتهد شبستری در دانشگاه اصفهان
زندگي‌ خصوصي‌ وحيطه‌ عمومي‌ ، محمد قائد
گفتگوی زمانه با عبدالفتاح سلطانی

سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

12 اسفند 87

بارها امدم که بنویسم، از انچه شد و به انچه فکر میکنم، اما نتوانستم.
دوستانم را گرفتند. عباس حکیم زاده ، نریمان مصطفوی و ...
شب قبل از بازداشت ها جلسه داشتیم. عباس با تاخیر امد، مثل همیشه پیگیر کارهای انجمن ها بود. تا دیر وقت با هم بودیم. رفت و فردایش خبر بازداشتن را شنیدم.
سخت است ...
بارها این لحظه را تجربه کرده ام.
آخرین دیدار. آخرین روز و فاصله ای زیاد تا دیداری دوباره.
چند روزی است بدون عباس و نریمان جلساتمان را سپری میکنیم، نگران به جای خالیشان مینگریم و ادامه میدهیم.

در دانشگاه هم این هفته بساطی داشتم. واحد هایم حذف شد، گفتن شرایط دانشجو بودن را نداری، حرف زدیم. ساعت ها. بالاخره اجازه دادند ثبت نام کنم! چه لطفی...

"چشمهایش" از بزرگ علوی را خواندم. برای این روزها همراه خوبی بود.
"چشمهایش" مرا یاد چشمهایت انداخت، فردا 13 اسفند است، دو سال از ان حادثه میگذرد.

------------------------------------------
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندهگین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل، توان گریستن از سویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن بار امانت
وتوان غمناک تحمل تنهائی

یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

3 اسفند 87

چند روزی است درگیر مسائل انحلال انجمن اسلامی دانشگاه و همینطور بحث موضع گیری انتخاباتی تحکیم هستم.
امروز هم که بچه های انجمن مثل روزها و ماه های گذشته جلسه گذاشته بودند و در مورد هزینه زا بودن فعالیت های دانشجویی صحبت میکردند. بحث های خسته کننده ای که آنقدر تکراری شده است که دیگر حوصله ی شنیدنشان را ندارم. نمی دانم چرا باید در مورد کارهای نکرده و هزینه های اعمال نشده صحبت کنیم. متاسفانه در حال حاضر به علت ایجاد جو رعب و وحشت در بدنه ی جنبش دانشجویی و همین طور افزایش هزینه ی فعالیت سیاسی در دانشگاه ها، فعالین دانشجویی هم تحت تاثیر قرار گرفته و حاضر به ادامه فعالیت های خود نیستند. بیرون آمدن از این جو و همین طور انگیزه یافتن برای ادامه فعالیت بحث مفصلی میطلبد که شاید در آینده به آن بپردازم.
امروز به دیدار چند تن از اعضای نهضت آزادی رفتیم. بنا به قراری که تنظیم شده بود به همراه تعدادی از اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت به دیدار دکتر یزدی و مهندس توسلی رفتیم.
بحث های مفصلی شد. از مواضع نهضت نسبت به تحکیم و توضیح در مورد وضعیت دانشگاه ها تا مباحث انتخاباتی.
در مورد دانشگاه در مواردی انتقاداتی نسبت به فعالیت های انجمن های اسلامی مطرح گردید که سعی کردیم با ارائه توضیحاتی شفاف سازی کنیم، که در کل موثر و مفید واقع گردید. گویی دوری ما در این چند ماه از گروها و نهاد های مختلف و تاکید بیشتر بر فعالیت درون دانشگاه به سوءظن هایی در مورد تحکیم دامن زده است که خوشبختانه با انجام این دیدار ها توانسته ایم ذهنیت درستی را از وضعیت فعلی دفتر تحکیم در بین اشخاص و گروهای مختلف ایجاد کنیم.
در مورد انتخابات نیز در مواردی اختلاف نظرهایی با این بزرگواران داشتیم. که شاید عمده ی این اختلاف نظرها به دیدگاه انتقادی تحکیم نسبت به عملکرد آقای خاتمی مربوط می شد. به جز بحث مربوط به خاتمی کلیات نگاه ما به شرایط فعلی همسو و مشترک بود.

جمعه ۲ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

1 اسفند 87

بعد از مدتها نوشتنم گرفت!
ماجرا را با برنامه واحد فرهنگی تحکیم شروع میکنم.
هفته ی پیش، 24 بهمن سالگرد وفات فروغ بود. امروز به همراه بچه های شورای تهران تحکیم و تعدادی از بچه های شهرستان به ظهیرالدوله رفتیم، سر خاک فروغ. فکر نمیکردم این قدر خوب استقبال بشه، 30 نفری میشدیم. بچه ها هم چند تا شعر از فروغ خوندن و بعد هم یه سر به ایرج میزرا و بهار و رهی معیری و وزیری و ...
بعد هم که جلسه شورا تهران را منزل یکی از دوستان برگزار کردیم که بحث عمده مربوط به وضعیت انجمن ها و موضع گیری انتخاباتی تحکیم بود. وضعیت انجمن ها بد نیست اما متاسفانه تعداد بازداشت ها زیاد شده و نگران کننده است. در مورد انتخابات هم ما بحث های زیادی کردیم و مشارکت بچه ها توی بحث ها خوب بود. نکته مثبت موضع گیری انتخاباتی تحکیم در مورد انتخابات آینده شاید همین دخیل دادن نظرات تمامی انجمن ها و تصمیم گیری به صورت مشارکتی و مشورتیه.
بعد هم سری به جلسات ماهانه عبدالله نوری زدیم و تمام.
الان داشتم مستند بی.بی.سی در مورد انقلاب 57 را تماشا میکردم. یک رخداد، یک استثنا، یک رویا. طوفانی که راه افتاده بود و هیچ چیز نمیتوانست جلوی آن را بگیرد. باز کردن فضای سیاسی، بازداشت وزرای پیشین، آمدن بختیار، همه و همه در برابر طوفان انقلاب هیچ اثری نداشت. همه میخواستند انقلاب بکنند. وقتی احساس میکنی می توانی تجربه ی حضور در یک انقلاب را در تاریخ زندگیت ثبت کنی شاید آنقدر مست و شیدا شوی که دیگر هیچ کدام از این تحولات را نبینی و فقط به یک کلمه فکر کنی "انقلاب".
یک جمله از فیلم که فکر کنم یکی از کارکنان سفارت آمریکا در ایرانِ آن سال ها که بعدها هم به گروگان گرفته شد گفت :
"انقلاب مثل یک طوفان است. پرقدرت و زیبا. اما بعد از آن هم میتوان شاهد آرامش و رنگین کمان بود هم احتمال دارد سیلی راه بیافتد و همه چیز را خراب کند."

چند مقاله:

سیاست از قدرت تا توهم

تابلوی نظام اندیشگی میرحسین موسوی